تبلیغات
فرشتگانی به نام تین تاپ - داستان "بازگشت"
تاریخ : چهارشنبه 31 تیر 1394 | 03:00 ب.ظ | نویسنده : whitee topangel

اینم تک پارتیه...برید ادامه...

بازگشت
داشتم تو ویترین چند تا لباسو نگاه میكردم ولی چیز جالبی نداشت از پشت ویترین كنار اومدم و به آسمون نگاه كردم هوا سرد بود . كلاه سو‍ئی شرتمو رو سرم كشیدم و راه افتادم نگاهم به خیابون افتاد ، پسری رو دیدم كه وسط خیابون مشغول جمع كردن تیكه های شكسته ی گوشیش بود همونطور نگاهش میكردم قیافش معلوم نبود . پسر از زمین بلند شد و به تیكه های شكسته ی گوشی كه تو دستش بود خیره شد ، یهو متوجه طرف دیگر خیابون شدم یه ماشین با سرعت داشت میومد . 
نمی دانم چرا ماتم برده بود و به صحنه ی روبه رو خیره شده بودم پسر خیلی عجیبی بود شنل انداخته بود و كلاهش رو كشیده بود رو سرش ، یه شنل بلند مشكی هیچكس به اتفاقی كه داشت درست وسط خیابون می افتاد توجهی نمی كرد ماشین اومد و از بدن اون پسر رد شد شك عصبی بدی بهم وارد شد احساس كردم دو طرف سرم رو دارن فشار میدن . اون ... اون یه روح بود صدای تند قلبم توی مغزم پیچید یعنی چی ؟ چه اتفاقی داره میافته ؟ روحه متوجه نگاه خیره ی من شد و فهمید كه متوجه هویتش شدم چون خیلی ضایع نگاه میكردم . از ذهنم گذشت : ((یعنی مردم تیكه های گوشی رو هم ندیدن ؟ )) اون پسر دستاش رو از زیر شنل درآورد نزدیك بود از ترس یه جفت شاخ رو سرم سبز بشه برای اینكه دستاش مثله سم اسب بود . شنل رو درآورد و روی زمین رهایش كرد پاهایش هم مثل دست هایش بود تكه های گوشی و شنل به یك باره ناپدید شدند قیافه ی ترسناكی داشت پوست سبزه ، دندان هایی زرد و پر از جرم ، موهایی فر و آشفته به همراه چندتا شپش با خودم فكر كردم آخه چرا من فقط باید ببینمش . 
نگاه بدی داشت . منتظر عملی از سوی من بود من هم نمیتوانستم تا شب آن جا بایستم شروع به دویدن كردم با تمام توانم می دویدم به پشت سرم نگاه كردم او نمی دوید با زمین فاصله داشت ، تقریبا 10 سانت و به سمتم می آمد ! به سرعت و بدون صرف هیچگونه كالری ای با اینكه سرعت بسیار بالایی داشت اما من جلوتر بودم به داخل خیابانی پیچیدم و همانطور داخل كوچه پس كوچه ها می دویدم . جایی را دیدم كه مانند زیر زمین بود درش باز بود 5 پله را با هم پایین پریدم و در رابستم سریع به گوشه ی دیوار خزیدم ، ساكت روی زمین نشستم تنها صدایی را كه می شنیدم صدای قلبم بود نگاهی به دور و برم انداختم تنها چیزهایی كه آنجا بودند یك ساعت خاك گرفته و میزی كه درست روبه رویم بود و تعداد بسیاری شمع  و گوشه و كنار آنجا هم اشیائی از جنس نقره و برنج و آلومینیوم بود ، پایم به چیزی خورد زیر پایم را نگاه كردم شمعدانی بسیار زیبایی بود خم شدم تا بردارم كه صدای قفل شدن در متوقفم كرد . ترس سر تا پایم را فر گرفت دست و پایم یخ كرد به در نگاه كردم كسی نبود صدای كبریت آمد برگشتم و دیدم كه كبریتی روشن و معلق در هوا مشغول روشن كردن شمع ها بود ، شاید باید همان جا كنار خیابون خیره به جن می ایستادم تا خشك شوم ولی اینجا نمی آمدم . 
به طرف در دویدم دستگیره را تكان دادم باز نمی شد به پشت سرم نگاه كردم شمعدانی ها تك تك داشتند از روی زمین بلند می شدند و به طرف میز می رفتند دوباره به در نگاه كردم نصف در شیشه ایی بود خم شدم و از روی زمین فنجانی برداشتم و به شیشه زدم چون شیشه بسیار نازك بود تمامش شكست دستم را روی لبه ی آهنی در گذاشتم و آن طرف در پریدم از پله ها بالا رفتم و شروع به دویدن كردم حال خوبی نداشتم همانطور كه می دویدم ، باران شروع به باریدن كرد مسلما هوا تاریك تر شده بود . كف دستانم می سوخت شیشه بریده بود . ناخودآگاه برگشتم و پشت سرم را نگاه كردم جن پشت سرم می آمد قیافه اش خیلی معمولی بود نه می خندید ، نه گریه می كرد ، نه ناراحت بود و نه حالت دیگری ، مثل یخ بود . سر تا پایم خیس شده بود اما او خشك خشك بود فاصله اش با من خیلی كم شده بود متوجه شاخ كوچكی كه عمود بر پیشانی اش بود شدم حال خوشی نداشتم به یكباره سد راهم شد نمی دانم از ترس بود یا از سرما تمام بدنم می لرزید همانطور نگاهم می كرد بی هیچ حسی و در حالیكه در هوا معلق بود به من نزدیك تر می شد و من با پاهای لرزانم عقب و عقب تر می رفتم كه پایم به چیزی گیر كرد و زمین خوردم و سرم به چیزی اصابت كرد و دیگر هیچ نفهمیدم .

با بوی آشنایی از خواب بیدار شدم اما چشم هایم را باز نكردم ، منبع بوی آشنا از بالش زیر سرم بود نفس عمیقی كشیدم اما ایده ای نگرفتم كه این بو را كجا حس كرده بودم . روی پهلوی راستم خوابیده بودم چشم هایم را باز كردم و دست هایی را دیدم كه روی زانوها قرار داشت و انگشت ها رد هم قلاب شده بودند سرم را بالا آوردم و با دیدن آن چشم ها مثل فنر سر جایم نشستم چانجی از حركت ناگهانی من شوكه شده بود و بی مقدمه گفت :
_ چیزی شده ؟ خواب دیدی ؟
لبخندی زدم و گفتم ؟
_ یه جفت چشم مشكی !
_ هی من چند بار باید بگم چشم های من مشكی نیست قهوه ایی تیره است . 
به چشم هایم خیره شده بود و گفت :
_ سه سال پیش یه همچین روزی تو ساحل تو بوسان یادته ؟
به سه سال پیش برده شدم زمانی كه من و چانجی می خواستیم از هم جدا شویم من روی شن ها با پاهایی برهنه ایستاده بودم و به قرص كامل ماه نگاه می كردم چانجی از پشت سرم گفت : 
_ چرا می خوای بری چرا نمی تونیم با هم باشیم ؟
من حالتم عوض نشد همانطور كه به ماه خیره شده بودم و تلاش می كردم بغضم را پنهان كنم گفتم :
_ من و تو با هم فرق می كنیم ، من یه دختری هستم كه تنها زندگی میكنه از طبقه ی پایین جامعه ، من كاملا فقیرم ولی تو یه خواننده ای ، من حتی نمیدونم تو چرا از من خوشت اومده این همه دختر خوشگل و پولدار دور و برت هست !
_ اونا هیچ كدوم به سادگی و بی آلایشی تو نیستن !
و نزدیكم شد نمی دیدمش اما صدای آرامش بخش قدم هایش را می شنیدم نزدیكم شد و از پشت در آغوشم كشید ، دستهایش روی شكمم در هم قلاب شده بود و سرش را روی شانه ام گذاشت نفس هایش به پوستم میخورد و از خود بی خودم می كرد این اولین با بود كه در این فاصله ی كم از او بودم . كنترل اشك هایم را از دست دادم همانطور با صدای بغض آلود گفتم : 
_ شاید چند سال بعد تو یه همچین روزی دوباره دیدمت با شرایط متفاوت ، من دارم میرم ژاپن درس بخونم بعد برمیگردم اینجا كار پیدا كنم . درسم دو سال بیشتر نیست چانجی من برمی گردم كه با تو باشم . 
_ كیم سوری ! قول دادی ! اینو یادت باشه هیچ وقت فراموشت نمی كنم ، من انسانیت رو از تو یاد گرفتم و عشق رو تو به من نشون دادی .
با صدای چانجی به خودم اومدم :
_ هی دختر معلوم هست كجایی ؟
_ 3 سال پیش ...
چیزی به ذهنم رسید كه حال و هوایم را دگرگون كرد در حالی كه پاهایم را از لبه ی تخت چانجی آویزان می كردم گفتم :
_ چه اتفاقی برام افتاد منو چطور پیدا كردی ؟
_ تو بگو تا اونجایی كه یادته ...
همه چیز به طور دقیق در ذهنم حك شده بود همه چیز را گفتم تا جایی كه خوردم زمین و بعد گفتم : 
_ دیگه یادم نمیاد فقط با بوی خوبی بیدار شدم !
لبخند دلنشینی زد و گفت :
_ تو كجا بودی ؟ قبل از اینكه اونو ببینی ؟!
_ رفته بودم شركت سانگ یانگ قرارداد ببندم .
_ چیزی خوردی اونجا ؟
_ امممم ... آره یه فنجون قهوه . 
_ می دونی تو پات گیر كرد لبه ی جدول و عقبكی خوردی زمین و سرت خورد به زمین . من و ریكی هم اتفاقی داشتیم رد می شدیم كه تو رو دیدیم و آوردمت خونه به دكتر كیم زنگ زدم و اون هم گفتش كه قرص توهم زا بهت دادن ! 
چشم هایم داشت از كاسه بیرون می زد گفتم :
_ نمردیم و قرص توهم زا هم خوردیم !
خندید و گفت :
_ اشكال نداره تجربه ات میره بالا ، من به جای تو بودم قرارداد رو لغو می كردم . 
_ آره داشتم به همین فكر میكردم . حالا بیخیال تو چی كارا میكنی ؟
_ بی خیال كار!!
_ باشه ! ساعت چنده ؟ بچه ها چی كار میكنن ؟
_ ساعت 20 دقیقه به 12هه . اون پنج تا هم خوابن !
و آمد و كنارم نشست و دست هایم را گرفت و من در شب پر ستاره ی چشم هایش غرق شدم ...




طبقه بندی: تین تاپ، داستان،
برچسب ها: داستان، تین تاپ، story، teen top،