تبلیغات
فرشتگانی به نام تین تاپ - داستان "تولد"
تاریخ : چهارشنبه 31 تیر 1394 | 02:55 ب.ظ | نویسنده : whitee topangel

این داستان تک پارتیه برید ادامه....

تولد

نمیدانم چرا رفتم اما رفتم ! زنگ در خانه را زدم صدای مین سو در آیفون پیچید :

_ بیا بالا چرا اینقدر دیر اومدی ؟

و من در حالیكه حال خوشی نداشتم گفتم :

_ ترافیك بود بارونم كه میومد !

چیزی نگفت و در را باز كرد . در را باز كردم و داخل شدم . اینجا همانجا بود همان خانه ایی كه بار اول او را دیدم . برق نگاهش و چال روی گونه هایش جذبم كرد . دو ماه پیش در مهمانی ایی در این خانه او را دیدم و دیگر هیچ . از همان ابتدا هم شركت در آن مهمانی اشتباه بود آن مهمانی كذایی تمام زندگی ام را تباه كرد خانواده ام طردم كردند و من تنها ماندم حالا علت مخالفت خانواده ام را می فهمم دیگر به جلوی در خانه رسیده بودم همانطور ایستادم در باز شد . او را دیدم تنها بود كمی عجیب به نظر می رسید همانطور بی هیچ حالتی نگاهش كردم نه لبخندی نه اخمی . لبخندش را دیدم و چال روی گونه هایش را ...كفش هایم را درآوردم و داخل شدم و به این فكر كردم كه این اولین بار بود كه او لبخند می زد ، او تنها وقتی با دوستانش بود می خندید وقتی من كنارش بودم همیشه خسته و بی حوصله و اكثر مواقع مست بود . برگشتم و نگاهش كردم پریشان و آشفته بود حسی عجیب در قلبم شكل گرفت دستم را گرفت و مرا به سمت پذیرایی كشاند قبل از اینكه بخواهد كاری انجام دهد ایستادم او هم ایستاد و گفتم : مین سو تو امروز خیلی عجیب و غریب رفتار میكنی . چیزی شده ؟

نگاهش را به چشم هایم دوخت و گفت :

_ هیچی نشده مگه باید اتفاقی بیوفته كه بخوام تو رو ببینم مین ها . امروز میخوام ....

مانع از ادامه دادن حرفش شدم و گفتم :

مین سو داری منو میترسونی میشه زودتر بگی چی شده ؟

كمی نزدیكم آمد و سرم را به روی سینه اش گرفت یك دستش دور شانه هایم بود و با دست دیگرش داشت موهایم را نوازش می كرد دست هایم رادور كمرش حلقه كردم و عطر تنش را بلعیدم ... تا به حال در آغوشش نبودم اما اكنون چه ؟ ... قبل ازاینكه چیزی بگویم گفت :

_ كیم مین ها تو چرا انقدر خوبی با تمام چیزهایی كه از من دیدی و چیزهایی كه شنیدی و اتفاقاتی كه بینمون افتاده باز هم تا بهت زنگ زدم سریع خودتو رسوندی و وقتی بهت گفتم چرا دیر كردی ترافیكو بهونه كردی اونم ساعت 2 نصفه شب . مین ها تو باید همه چیز رو راجع به من بدونی .

سرم را از روی سینه اش بلند كردم و همانطور كه در آغوشش بودم نگاهش كردم نفس هایش به صورتم میخورد با خودم فكر كردم (( بوی مشروب حس نمیكنم یعنی تو هوشیاری این حرفا رو میزنه ؟)) دست هایش را روی شانه هایم گذاشت و با فشاری مرا روی مبل نشاند و به آشپزخانه رفت در افكارم غرق شدم به طوریكه متوجه هیچ چیز نبودم فقط وقتی صدایم كرد به خودم آمدم :

مین ها ! كجایی تو دختر؟ داری گریه میكنی دیوونه ؟!

تازه متوجه اشك هایم را پاك كردم و لیوان شربتی را كه آورده بود را یك نفس سر كشیدم و به سمتش برگشتم :

میشه تا از ترس سكته نكردم بگی چی شده ؟

بی مقدمه گفت :

_ می خوام خودمو معرفی كنم !

_ چرا ؟ به كی ؟ چی شده ؟

_ من ... من مواد قاچاق میكنم میخوام خودمو به پلیس معرفی كنم تحقیق كردم بدترین حالت ممكن برای من 2 سال زندانه ...

میان حرفش پریدم و در حالیكه صدایم از نگرانی می لرزید گفتم :

_ چی ؟ مواد ؟ چرا ؟ چرا قاچاق میكنی ؟

_ داداشم تو جزیره ی جیجو بستری بود باید خرجش رو در می آوردم هزینه ی درمانش زیاد بود خیلی !

_ تو كه ...

_ قبلا ها هم وضعم خیلی خراب بود و تنها كاری كه از پسش خوب بر می اومدم همین قاچاق مواد بود .

نفسم بند آمده بود دیگر هیچ نمی فهمیدم درون دنیای خودم فرو رفتم او همانطور بی وقفه حرف میزد اما هیچ كدام را نمی شنیدم در مغزم اتفاقات را بارها و بارها كنار هم گذاشتم و خرابش كردم درست مثل یك پازل صدایش را شنیدم كه گفت :

_ مین ها من معتاد نیستم فقط قاچاق میكنم ، تحت تعقیبم این رو حس میكنم من واقعا ... اصلا ولش كن من صبح ساعت 7 باید برم ، اینو فقط تو می دونی به هیچ كس دیگه ایی نگفتم .

فكری به سرم زد بدونه اینكه به درستی یا نادرستی فكرم فكر كنم گفتم :

_ نه نرو دیگه مواد قاچاق نمیكنی كمكت میكنم دیگه این كارو نكنی اصلا حالا كه تحت تعقیبی با هم دوتایی میریم یه كشور دیگه یه زندگی جدید دوتایی با هم ...

_ هی تو حالت خوبه چی داری میگی ؟

_ دیوونه من و تو دو ماهه با همیم بعد میخوای دو سال بری زندان نه خواهش میكنم مین سو این كارو نكن به خاطر من ...

كه صدای خواندن شعر تولد مانع از ادامه ی حرفم شد و برگشتم و چند نفر از دوستان خودم و او را دیدم كه  آن دنیل یكی از دوستان مین سو گفت :

_ هی بانگ مین سو فردا شب باید شام بدی ! دیدی گفتم این دختر تو رو بیشت از جونش دوست داره !!!




طبقه بندی: تین تاپ، داستان،
برچسب ها: داستان، تین تاپ، story، teen top،